«روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست»
صدبار به سنگ کینه بستند مرا @ از خویش غریبانه گسستند مرا @ گفتند همیشه بیریا باید زیست @ آیینه شدم باز شکستند مرا
نویسندگان
نظر سنجی
سلام یه نظر خواهی جدیدبه نظر شما موضوع وبلاگ چه باشد بهتر است؟؟؟؟؟؟






این لوگو پست ثابته
 
هرچی گشتم یه چیز خوب بزارم برای لوگو چیزی زیبا ندیدم
اینوگذاشتم
خدایش بعضی وقتا ماهم نیازبه گدایی داریم
قبول دارین؟
 
گدایی

خوشحال میشم واسم بزارید پیام

www.dustimon.mihanblog.com





[ چهارشنبه 10 خرداد 1391 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ دوست ]

فرزند عزیزم:

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو ... روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم


http://www.persian7.com/wp-content/uploads/2012/11/sd7234h6g-2.jpg



[ پنجشنبه 16 آذر 1391 ] [ 05:41 ق.ظ ] [ دوست ]

 چشم‌های هر دو به هم خیره مانده بود. سالهاست یکی تبخیر می‌شود و یکی می‌بارد.

دریا، آسمان...

امروز تمام دریا تبخیر شد و آسمانی ماند همیشه ابری.

و پدری که دیگر شیمیایی نیست و مادری که


http://www.chemical-victims.com/_chemical-v/images/1454/1abkhabar/20azar/talehi/01.jpg



[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ دوست ]

از مأموریت که برگشت، خوشحال بود. پرسید: «راستی فرمانده! گمراه کردن اینها چه فایده 

ای دارد؟» ابلیس جواب داد: «امام اینها که بیاید، روزگار ما سیاه خواهد شد؛ اینها که گناه 

میکنند، امامشان دیرتر می آید...»


+قال الامام المهدی: وَ لَوْ اَنَّ اَشْیاعَنا وَفَّقَهُمُ اللَّهُ لِطاعَتِهِ، عَلَی اجْتِماعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِی الْوَفاءِ

بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَأَخَّرَ عَنْهُمْ الْیُمْنُ بِلِقائِنا؛ بحارالانوار، ج53، ص177،




http://www.mobin-group.com/image/reg/images/1518ya-mahdi874_resize.jpg


 منبع: مشترک مورد نظر(محمد مبینی) 




[ سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 03:20 ق.ظ ] [ دوست ]

گناه ٬ من ٬ خدا

بار اول که سایت رو باز کرد، صفحه قفل شد. بار دوم هم صفحه قفل شد! گفت اگه بار سوم هم قفل بشه، دیگه تو این سایت نمی رم. برای بار سوم هم قفل شد! به خودش گفت: بابا اینترنت اکسپلورر مشکل داره، ربطی به خدا نداره که پیش خودت فکر کردی خدا نمی خواد تو به گناه بیفتی!

دیگه هیچ صفحه ای قفل نشد...




[ دوشنبه 13 آذر 1391 ] [ 06:37 ق.ظ ] [ دوست ]

نفسم اصرار كرد كه بیا برویم گناه كنیم!

گفتم برویم ........ ضایع شدیم و بر گشتیم.

 یاد دعای بعد از نمازم افتادم: « خدایا نگذار گناه كنم...»





[ یکشنبه 12 آذر 1391 ] [ 02:44 ق.ظ ] [ دوست ]
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست…چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : ” از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای…فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. ”
مرد خندید و گفت: ” وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. ”
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده…سمت خودش… گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: ” می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ “

http://www.pic.iran-forum.ir/images/htwo0de76jhyxqru3vs8.jpg



[ شنبه 11 آذر 1391 ] [ 06:21 ق.ظ ] [ دوست ]

پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد.

پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، او فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت:

«مسئله‌ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است»

پادشاه گفت: «آری، راز در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می‌داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد»


http://bia2mob.net/uploads/posts/1329992284_f5yx77pn185dosye8pz.jpg





[ جمعه 10 آذر 1391 ] [ 04:16 ق.ظ ] [ دوست ]

با حرمله جدید باید چه کنیم

با مردم نا امید باید چه کنیم

گیرم یزید پست را هم کشتیم

با این همه بایزید باید چه کنیم

شاعر: عباس صادقی زرینی





[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 07:24 ق.ظ ] [ دوست ]

زمانه ی عجیبی است!

برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!

میدانی چرا؟!

امام ِگذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،

اما امام ِحاضر را باید فرمان ببرند.

وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...




[ چهارشنبه 8 آذر 1391 ] [ 04:25 ق.ظ ] [ دوست ]

عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد

مواظب باشیم "حسین" دلمان به دست "یزید" نفس اماره، تشنه لب شهید نشود!


http://esadr2009.persiangig.com/Evening%20Of%20Ashoora%20(ashora%20ashura%20ashoura)%20%D8%B9%D8%B5%D8%B1%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7.JPG




[ سه شنبه 7 آذر 1391 ] [ 09:12 ق.ظ ] [ دوست ]
. آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .





[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 07:32 ق.ظ ] [ دوست ]

چه کوتاه است فاصله میان

بالا رفتن دست علی (ع) و بالا رفتن سر حسین (ع) ....

فاصله ای از ظهر غدیر تا ظهر عاشورا ...




[ یکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 04:13 ق.ظ ] [ دوست ]

امام موسی صدر:

امیدوار ایم که این عاشورای ما و این روزهای ما، روزهای زنده ی حسینی باشد. این چنین می‌خواست و این چنین سفارش نمود.

گریستن و بر پا کردن مجالس کافی نیست. حسین [علیه السلام ] به اینها نیازی ندارد. حسین شهید راه اصلاح است.

«انی أرید الاصلاح فی امة جدی ما استطعت»

 پس اگر در جهت اصلاح امت جدش کوشیدیم، او را یاری رسانده‌ایم و اگر سکوت کردیم یا مانع اصلاح شدیم او را وانهاده‌ایم و یزید را کمک کرده‌ایم.

http://etesabphoto.persiangig.com/seri%202/gonbad-hosein-2000.jpg




[ شنبه 4 آذر 1391 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ دوست ]
این همه آدم رفتند و نیامده اند؛ و فقط یک نفر است که رفت و هنوز هم در تاریخ دارند می‌گویند:‏ نیامد نیامد ...
ای اهل حرم میر و علم‌دار نیامد‎ ...

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1390/07/25/13900725204632_PhotoL.jpg



[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 05:22 ق.ظ ] [ دوست ]
کربلا نشان داد که با شکیب در عطشی کوتاه، میتوان همیشه ی تاریخ را سیراب کرد. (دکتر سنگری)





[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 06:22 ق.ظ ] [ دوست ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

میان بازها،یکباز تنهاست
دراوج قله بی آواز تنهاست
کبوترباکبوترهم غریب است
کبوترباکبوتر باز تنهاست

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام به همه دوستان
وبلاگ دوستیمون
این وبلاگو برای
نوشتن آن حرفهایی
که دوستدارم بزنم
ساختم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایکاش کمی به هم
لطف میکردیم،مختصر بود
ولی ساده وپنهانی
بسیارشعرسرودی برای
باران
غافل ازاین دل دیوانه
که خود بارانیست
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو