«روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست»
صدبار به سنگ کینه بستند مرا @ از خویش غریبانه گسستند مرا @ گفتند همیشه بیریا باید زیست @ آیینه شدم باز شکستند مرا
نویسندگان
نظر سنجی
سلام یه نظر خواهی جدیدبه نظر شما موضوع وبلاگ چه باشد بهتر است؟؟؟؟؟؟






این لوگو پست ثابته
 
هرچی گشتم یه چیز خوب بزارم برای لوگو چیزی زیبا ندیدم
اینوگذاشتم
خدایش بعضی وقتا ماهم نیازبه گدایی داریم
قبول دارین؟
 
گدایی

خوشحال میشم واسم بزارید پیام

www.dustimon.mihanblog.com





[ چهارشنبه 10 خرداد 1391 ] [ 12:09 ب.ظ ] [ دوست ]

این روزها به شدت احساس نیاز جنسی میکنم...

نیاز به کسی...

از ...

جنس انسان...


نیم نگاشت

گاهی وقتا حاظری تمام دنیاتو بدی تا بتونی با یه آدم حرف بزنی






[ دوشنبه 30 بهمن 1391 ] [ 06:39 ق.ظ ] [ دوست ]
ما آدما گاهی از کفش نداشتنمون اونقدر غصه می خوریم که یادمون میره در این عالم کسانی پیدا میشن که اصلا پا ندارن...




[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 06:24 ق.ظ ] [ دوست ]
سلام آقا! ببخشید میخواستم بپرسم این داروها واسه چه بیماری ایه؟

ـ مگه برای خودتون نیست خانم؟

 زن از همین سؤال می ترسید؛ مانده بود چه جوابی بدهد! بگوید به شما ربطی ندارد؟! یا بگوید اینها را از لای آشغالهای همسایه مان برداشته ام؟


http://www.parsine.com/files/fa/news/1389/10/1/19329_438.jpg




[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 07:46 ق.ظ ] [ دوست ]
مثل هر جمعه با یک بغل پرونده از اتاق آقا زد بیرون. هنوز قدم از قدم برنداشته با کنجکاوی پرسیدم: «این هفته پرونده ها چطور بود؟» یک نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و درحالی که با سر به اتاق اشاره می کرد، آرام گفت: «صدای گریه آقا رو نمیشنوی؟!»




[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 05:42 ق.ظ ] [ دوست ]
به دختر کوچکش گفت: رقیه جان! عمه اینا که اومدن اینجا، جلوی زهرا نیای دست دور گردنم بندازی یا بشینی روی پاما! خب؟ بابایی هم صدام نزن


http://roozeno.com/wp-content/plugins/wp-o-matic/images/60ff7_880365_orig.jpg?84cd58


[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 06:32 ق.ظ ] [ دوست ]
چای را که دم کرد، چراغها را خاموش کرد و پنج شش دقیقه برای خودش روضه خواند؛ روضه اش که تمام شد، بلند شد و رفت دو تا چای ریخت و آورد؛ «آقا! خودتان گفتید هرجا روضه عمویم عباس خوانده شود، من آنجا حاضرم»

روضه خوانی مخصوص بانوان



[ چهارشنبه 20 دی 1391 ] [ 06:21 ق.ظ ] [ دوست ]

حضرت که ظهور کرد، خدمت ایشان رسید و بعد از دقایقی عرض عشق و ارادت، اشکهایش را پاک کرد و پرسید: آقا! اول علیه کدام دشمن قیام می کنیم؟ صهیونیستها؟، وهابیت؟ یا بهائیت؟

فرمود: «قیام می کنیم» نه، «قیام می کنید». شما برو علیه خودت قیام کن!




[ یکشنبه 17 دی 1391 ] [ 06:18 ق.ظ ] [ دوست ]
سرش را بالا آورد و با خوشحالی گفت: «ببین بازم پیدا کردم! امروز حسابی شانس با ماست! فکر کنم تا شب حسابی جمع کنیم. فکرش رو بکن؛ هشت تا قوطی فقط از یک سطل آشغال!»


http://www.heydarekarrar.com/uploads/2012/05/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-285x200.jpghttp://www.jahannews.com/images/docs/files/000248/nf00248244-3.jpg



[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 03:58 ق.ظ ] [ دوست ]

شیمیـــــایے بود،ده درصــــد!

دروغـــم نمیگفت، مدارک پزشکیش کامـــــــل بود.

 دوتا دختـــــــر داشت، هردو عقـــــب افتـــــــاده...از اثــــــرات شیمیــــــــایے گــــریه کرد...

 آه کشــــید... مـــن شکســـــتم...




[ چهارشنبه 13 دی 1391 ] [ 05:58 ق.ظ ] [ دوست ]

فرشتــــه از شیطــــان پرسید : قــــوی ترین سلــــاح تو برای فریفتــــن انســــان ها چیست ؟


شیطــــان گفت به آنــــها می گویم : هنــــــــــــوز فــــــــــــرصت هــــــــــــست .

شیطــــان پرسید : قــــدرتمند ترین سلــــاح تو برای امیــــد بخشیــــدن به انسان ها چیست ؟

فرشتــــه گفت : به آنهــــا می گویم : هنــــــــوز فرصــــــــــــت هــــــــــــست .




[ دوشنبه 11 دی 1391 ] [ 06:53 ق.ظ ] [ دوست ]
مردم شهری که همه در آن می لنگند، به کسی که راست راه میرود، می خندند…

http://www.linkduni.com/images/mojasamei.jpg


ای باب توی جمعی بودیم ،داشتن غیبت یکی رو میکردن وقتی از جمع بلند شدم رفتم بیرون
شنیدم که دارن منو مسخره می کنن و میخندند.



[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 06:38 ق.ظ ] [ دوست ]
بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست…

http://img.tebyan.net/big/1389/06/20100921115720874_captainmightier.jpg


[ پنجشنبه 7 دی 1391 ] [ 06:23 ق.ظ ] [ دوست ]

تو قطار دختربچه از مادرش پرسید:

- چقدر دیگه می رسیم? مادره گفت: نیم ساعت دیگه

- نیم ساعت کوتاه یا بلند؟

- مگه نیم ساعت ها باهم فرق دارن؟

- آره بعضی نیم ساعته زودی تموم می شه اما بعضی دیگه تا آخر تموم نمی شن ..هی ...بسکه زیادن.!!!!

 

... http://www.patugh.ir/up/2012/06/emam-zaman.jpg



[ سه شنبه 5 دی 1391 ] [ 06:12 ق.ظ ] [ دوست ]

پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟» پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!» پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟» جواب داد: «خب روی یه تیکه کاغذ بنویس بذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد که: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»





[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 05:40 ب.ظ ] [ دوست ]

پاهــــای مصنــــوعیش هیــــچ مشــــخص نبود ....

امـــــا خنـــــده ی مصـــــــنوعی اش بــــدجــــور تـــوی ذوق مـــی زد ...




[ دوشنبه 4 دی 1391 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ دوست ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.

تعداد کل صفحات : 13 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

میان بازها،یکباز تنهاست
دراوج قله بی آواز تنهاست
کبوترباکبوترهم غریب است
کبوترباکبوتر باز تنهاست

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام به همه دوستان
وبلاگ دوستیمون
این وبلاگو برای
نوشتن آن حرفهایی
که دوستدارم بزنم
ساختم

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ایکاش کمی به هم
لطف میکردیم،مختصر بود
ولی ساده وپنهانی
بسیارشعرسرودی برای
باران
غافل ازاین دل دیوانه
که خود بارانیست
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic